![]() |
![]() |
|
| کاش بازهم جزیره ای بود تا مجنونش میشدیم... |
|
بسم الله
هرکجا مرغ اسیری ز غم آزاد کنید
قفسش برده به باغی و دلش شاد کنید
مرد اگر کنج قفس طایر بشکسته پری
یاد از مردن زندانی بغداد کنید
چون به زندان به ملاقاتی محبوس روید
از عزیز دل زهرا و علی یاد کنید
تا دم مرگ مناجات و دعا کارش بود
گوش بر زمزمه سید عباد کنید
پسرش نیست که تا گریه کند بر پدرش
پس شما گریه بر آن خسرو ناشاد کنید
نگذارید که معصومه خبردار شود
رحم بر حال دل دختر ناشاد کنید
آجرک الله یا صاحب الزمان(عج)
آقا جان،مولای من باز هم غمی دیگر و دوباره شال سیاه عزا...
برایمان دعا کن آقا تورا به جان رضا(ع)،تورا به جان باب الحوائج،تورا به جان عمه ات معصومه(س)...
آقا جان آنقدر در این خس زمانه غرق شده ایم که دیگر توان رفتنمان نیست...
زبانم دیگر یارای گفتن کلمات نیست و باز هم سکوت.... یاعلی |
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 2:58 توسط گمنام_چشم انتظار |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
کرگردن گفت : نه امکانه ندارد ، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند.
دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد ، لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو رو بردارد .
کرگدن گفت :اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من می گویند پوست کلفت ...
دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه ، به پوست.
کرگدن گفت : من که قلب ندارم من فقط پوست دارم .
دم جنبانک گفت : این امکان ندارد همه قلب دارند .
کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمی بینم .
دم جنبانک گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی قلبت را نمی بینی ، ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یه قلب نازک داری .
کرگدن گفت : نه من قلب نازک ندارم ، من حتما یه قلب کلفت دارم .
دم جنبانک گفت : نه تو حتما یه قلب نازک داری چون بجای اینکه دم جنبانک را بترسانی بجای اینکه لگدش کنی بجای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری داری با آن حرف می زنی .
کرگدن گفت : خوب این یعنی چی ؟
دم جنبانک گفت : وقتی یه کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چی ؟ یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد یعنی می تواند عاشق شود .
کرگدن گفت : اینها که میگی یعنی چی؟
دم جنبانک گفت : یعنی .... بزار روی پوست کلفت و قشنگت بنشینم ..... بگذار...
کرگدن چیزی نگفت یعنی داشت دنبال یه جمله مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان جمله اولش را بگوید .
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتت را می خاراند . داشت حشره های ریز لای چین پوستش را بر می داشت .
کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید ... اما نمی دانست از چی خوشش می آید !
کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم اینکه من دلم می
خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری ؟
دم جنبانک گفت : نه اسم این نیاز است من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت بر طرف می شود احساس خوبی داری یعنی احساس رضایت میکنی اما دوست داشتن از این مهمتر است *
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید .
روزها گذشت روزها ، هفته ها ، و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست هر روز پشتش را می خاراند و حشره های کوچک و مزاحم را از لای پوستش کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت .
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت :به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد برای یک کرگدن کافی است ؟
دم جنبانک گفت : نه کافی نیست .
کرگدن گفت : درست است کافی نیست . چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم ....
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد چرخی زد و آواز خواند جلوی چشمهای کرگدن ، کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ...... اما سیر نشد .
کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخترین کرگدن توی دنیا . وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد !
کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزیزم من قلبم را دیدم همان قلب نازکم را که می گفتی ! اما قلبم از چشمم افتاد حالا چه کنم ؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری .
کرگدن گفت : راستی اینکه کرگدن دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و ، وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد یعنی چی ؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی اینکه کرگردن ها هم عاشق می شوند !
کرگدن گفت عاشق یعنی چی ؟
دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکند .
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید ، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند ، باز پرواز کند ، و باز او تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتند .
کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد یک روز حتما قلبش تمام می شود .
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا قلب نداشتم حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد ؟ بگذار تمام قلبم را برای او از چشمهایم بریزم .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 4:5 توسط گمنام_چشم انتظار |
|
|
بسم رب المهدی(عج)
می ترسم از آن لحظه که عمرم به سر آید
مهتاب رخت بعد غروبم به در آید
می ترسم از آن دم که بیای و نباشم
جان از بدنم رفته و عمرم به سر آید
می خوانمت ای یار ز صبح ازلی
آه از دل خونم زغم هجر برآید
در راه تو من منتظرم تا که بیای
از گل وصل رخت بهره دلم کی ثمر آید
بر دامن تو رشته دل را چو ببستم
کی مهر رخت از پس پرده به در آید
جز هجر تو اندر دل من هیچ غمی نیست
کی می شود از سینه غم هجر برآید
هر سو نگرم از تو و از وصل بگویند
کی می شود ین فصل فراق تو سرآید
از باغ غمت لاله چو بسیار بچیدیم
کی می شود اندر دل ما لاله وصل تو برآید
براي ظهور آقا صلوات
شهادت بنده حقیر
التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 تیر1387ساعت 1:27 توسط گمنام_چشم انتظار |
|
|
بسم رب المهدی(عج)
چشمان مست تو دل من برده یار من مستم من از نگاه تو این است کار من
مستی چشم مست تو دل را نموده مست از آن نگه سیه شده بین روزگار من
نوشیده می نبوده ام می تو داده ای با جرعه ای ربوده ای از کف قرار من
از راز دل کسی خبری کی شنیده بود برق نگاه مست تو برد اعتبار من
شد شهره جهان دل دیوانه ام عجب رسوا نمود عشق مرا ای نگار من
موی سیه سفید و گذشت عمر در رهت بگذشت طاقت دل و طی انتظار کرد
بگذشت سالها که ندانم شمارشش ترسم ز عمر و این دل ناپایدار من
ای منتظر دل چو بمیرد به راه عشق گوید که انتظار تو شد افتخار من
کاش همه منتظر بودیم و عاشق.....
اللهم عجل لولیک الفرج
برای تعجیل در فرج نور و طول عمر نائب به حقش سه صلوات ختم کنید.
التماس دعا
یاعلی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 1:14 توسط گمنام_چشم انتظار |
|
|
بسم رب المهدی(عج)
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 خرداد1387ساعت 2:34 توسط گمنام_چشم انتظار |
|
|
بسم الله
ای نامت از دل وجان ،ورد زبان ،به هر مکان جاری
نور پاک قدمت،سبز و رها،ز کهکشان جاری
تو نسیم خوش خبری،من کویر خار وخسم
گر به فریادم نرسی،همچو مرغی در قفس
تو بامنی اما،من از خودم دورم
چو قطره از دریا،من از تو مهجورم
یا اباصالح مددی یا ابا صالح مددی یاابا صالح مددی یا اباصالح........ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 1:9 توسط گمنام_چشم انتظار |
|
|
بسم الله...
من مهدیم من مهدیم.....
من مهدیم من مهدیم صاحب تیغ دو سرم
من روضه خون فاطمه ام من از علی غریب ترم
باور کنید غریبم و یار ندارم مسلمونا
باور کنید غریبم و یار ندارم مسلمونا
بیشتر وقتا میشینم تنها توی بیابونا
شبا میرم تو مدینه میرم کنار مادرم
صورتم و من میزارم روی مزار مادرم
به مادرم میگم مادر من از همه غریب ترم
به مادرم میگم مادر من از همه غریب ترم
من یاور همه میشم هیچکی نمیشه یاورم
هیچکی نمیخواد مادرم که من یه روز ظهور کنم
هیچکی نمیخواد مادرم که من یه روز ظهور کنم
بیام برای انتقام دنیا رو غرق نور کنم.....
واااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااا ما چیکار میکنیم؟؟؟؟ ........................ ............................... .....................................
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 13:38 توسط گمنام_چشم انتظار |
|
|
بسم الله
بانوی کربلا،بانوی کربلا نور دو چشم فاطمه،فرزند مرتضی
آلاله شکفته به بستان مصطفی در سرزمین عشق
آنجا که دین احمد و آیین ایزدی دروازه های رحمت حق بر جهان گشود
چون آفتاب عاطفه از مشرق حیات زینب،بر آستانه هستی،قدم نهاد
در سایه سار چشمه توحید پا گرفت زهرا،به یمن مقدم او شادمان نشست جان علی ز نور جمالش صفا گرفت
بانوی کربلا،بانوی کربلا بعد از حسین قافله سالار عاشقان
در کارزار بود میلاد او طلیعه ای از دولت بهار
میلاد او نشانه ای از لطف کردگار در روز گار بود
هرجا که لب گشود به گفتار چون علی تیغ زبان او سخن ذوالفغار بود!!
میلاد بانوی آب و آینه بر تمامی عشاق حسینی مبارک باد بانوی من،ای پاک نهاد زیبا سرشت...رحمی کن به دل نحیف و پر درد ما...شاید تو کلیدی باشی از برای این چشمان منتظر بر در...
برایمان دعا کن....دعایی از جنس حضور...از جنس طلوع...از جنس فرج....دعایی سرخ از جنس شهادت...دعایی به رنگ لبان تشنه برادرت...وبه رنگ روی نیلی مادرت...دعایی به رنگ سبز انتظار و به رنگ زیبای بهار....
عمه سادات اگر چه انقدر سیاهی را بر خود مقدم داشتیم که دیگر رنگ سپیدی و عطر یاس به مشاممان نمیرسد اما هنوز هم حتی از سر عادت....خود را فدایی دستان برادرت می دانیم....
برایمان دعا کن
تانفس در سینه روز و شب بود دم حسین و بازدم زینب بود
برایمان دعا کن که دعایت مستجاب است...دعا کن...
برای این اشکهایمان دعا کن که ریا نباشند...برای دستهایمان دعا کن تا فقط او را بخواهند...برای چشمهایمان دعا کن....
برای فرج مولا صاحب الزمان عجل الله و سلامتی و طول عمر مقام معظم رهبری نائب به حق مولا روحی فداه صلواتی بفرستید...
از روز نخست زندگي تا بممات بر صولت حيدري زينب صلوات یاعلی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 1:12 توسط گمنام_چشم انتظار |
|
|
بسم الله....
کوه پرسید ز رود،
زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟ گفت: در رفتن من
کوه پرسید:و من ؟ گفت: در ماندن تو
بلبلی گفت:و من؟
خنده ای کرد و گفت: در غزلخوانی تو
آه از آن آبادی
که در آن کوه رود،
رود،مرداب شود،
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد،
و نخواند دیگر،
من و تو ،بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز،
در خواندن من ،ماندن تو،رفتن یاران سفر کرده مان نیست بدان!!!
وما چه کردیم؟؟؟نه ماندیم و نه خواندیم و..........
به یاد سپهر......
التماس دعا برای فرج مولا صاحب الزمان(عج) و سلامتی و طول عمر نائب به حق ایشان مقام معظم رهبری روحی فداه یاعلی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 12:1 توسط گمنام_چشم انتظار |
|
|
بسم الله
می گفت میخوام عکس قشنگ ترین آدمی رو که تا به حال دیدی نشونت بدم...
گفت نمیدونی چه چشم و ابرویی داره چه قد و قامتی داره چه صورتی داره...
گفت اونقدر قشنگه که با دیدنش دیگه نمیخوای ازش جدا بشی....
دستم رو گرفت و آروم آروم قدم برداشت به نظرم جای اشنایی بود از شمیم یاسی که توی هوا پیچیده بود فهمیدم باید شخص مقدسی منظورش باشه...ساکت و آروم به راهش ادامه داد کم کم قدم هاش رو سریع تر کرد تا ....
یک لحظه تعادلش رو از دست داد و روی زمین نیم خیز شد روی زمین رو نگاه کردم دیدم صورتش رو گذاشته روی سنگ قبری و های های گریه میکنه...
دستم رو فشار داد و ازم خواست که کنارش بشینم وقتی نشستم حس کردم قلبم داره توی سینه میتپه اونقدر ضربان قلبم زیاد بود که حس کردم هر آن ممکنه بمیرم...
سرش رو بلند کرد چشماش پر از اشک بود دستش رو گذاشت روی سنگ و به من نگاه کرد....
گفت میبینیش؟زیباترین تصویر خلقت...قشنگ ترین کسی که تا به حال توی عمرت دیدی...و....
چشمام داشت میسوخت قلبم دیگه ضربانی نداشت....آروم دستم رو گذاشتم روی سنگ و نفس کشیدم.... چشمام رو که بستم قشنگ ترین ادمی رو که تا به حال دیده بودم رو دیدم...
دیگه جدایی سخت بود... راست میگفت دیگه نمیتونستم فراموشش کنم...یه لبخند واقعی...
وشروع یه زندگی جدید.....
وتنها آرزوم این شد که تا آخر عمر کنارش باشم و اونم کنارم باشه...
حالا چندین وقت از اولین دیدار میگذره و من هر روز شرمنده تر از روز قبل به دیدنش میرم...شرمنده تر از هر هفته و شرمنده تر از....شرمنده از بوی نور و حظور.....
باشمام...شماهایی که زنده اید و ما مردگان رو تماشا میکنید....برامون دعا کنید که خیلی محتاجیم...
فقط نگاه سردتون رو به چشمای بارون زدمون نندازید...نگاه گرم و لبخند دلنشین شما ها رنگ انتظار و فرج میده بوی طلوع صبح ....به مادرتون قسمتون میدم که رفتید تا انتقامش رو بگیرید....مارو فراموش نکنید .....مارو هم تو جمعتون راه بدید... بذارید صدای ندبه خوندن طلوع جمعه ه و عاشورای شبهاتون رو بشنویم شاید....شاید ماهم بیدار بشیم...
التماس دعا یاعلی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 0:42 توسط گمنام_چشم انتظار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشق یعنی حرمت یک استخوان***یادگار قامت یک پهلوان***او که با خون شریفش نقش کرد*** در زمین جغرافیای اسمان...
مهمان ضیافت خطر هیچ نداشت***هنگام که میرفت سفر هیچ نداشت***گمنام ترین شهید را آوردند***جز پاره ای از عشق دگر هیچ نداشت... عمریست که در حضور از حضور او جاماندیم***در غربت سرد خویش تنها ماندیم***او منتظر ماست که ما برگردیم***ماایم که در غیبت کبری ماندیم... |
| نوشته های پیشین |
|
87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 86/12/01 - 86/12/29 |
|
RSS
|