X
تبلیغات
دست نوشته هایی از سر تنهایی

دست نوشته هایی از سر تنهایی

خواهم که در این میکده آرام بمیرم × گمنام سفر کرده و گمنام بمیرم

دست نوشته هایی از سر تنهایی ...

پست ثابت:

بسم رب المهدی(عج)

                  آقا بیا بخاطر باران ظهور کن

                          ما را از این هوای سراسیمه دور کن

                                                        وقتی برای بدرقه عشق میروی

                                                                     از کوچه های خسته ما هم عبور کن...

در این آشفته بازار دلتنگی قافله میخواندم برای سرودن نوای انتظار ، توهم گوش بسپار به ندای حبیب شاید معجزه ای باشی برای اثبات عشق...

و راه تورا میخواند...

هوالمحبوب آری تویی و سرآغاز با توست..

بسم الله....

شاید از سر عادت باشد و شاید هم از سر شوق ولی هر چه بر نوک قلم نحیفم می آید را ثبت میکنم شاید روزی آقایم آن را خواند و بر آن خورده گرفت ...

نوشته هایی که از سر شوق یا ذوق بر ذهنم می آید و بر مکتوب نگاره می کنم......


برچسب‌ها: اللهم عجل لولیک الفرج
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1391ساعت   توسط گمنام  | 

شاید وقتی دیگر ......

شاید وقتی دیگر .............

قلبم درد میکند .... سنگینی باری را بر دوش دارم که نمیدانم قرار است کجای دنیا بر زمینش گذارم ....

چشمانم خسته است .... خستگی راهی را میبرم که نهایتش را گم کرده ام .....

جگرم میسوزد ...... آنقدر زخم خورده است که تاب تحمل هوای خاکی را ندارد ....

از لابه لای ورق پاره های خاطرات ذهنم گذر میکنم ... دست هایی رو به بالا انقدر دراز شده که کم مانده آسمان را پایین بکشد ... سر های به زیر افتاده .... زانوان به آغوش کشیده .... سرهای گم شده .....

از میان خاطرات که بیرون می آیم حقیقت را گم میکنم در کف آسفالت شده خیابان ها .... در کوچه های بی نشانه ها .... در عظمت برج های سر به فلک کشیده ....

گوش هایم سوت می کشد از آماج خبرها ..... " اینجا بحرین است .... سکوت گرگ ها بر فضا حاکم است ... زنی را که مشاهده میکنید مجرم است .... به جرم نامش میزنند ...."

بحرین

" اینجا .... کودکی را که مشاهده می کنید تنها پنج روز دارد ....

" اینجا بغداد .... صدای مهیب بی غیرتی را از کوفه و نینوا و کرکوک و بغداد و موصل می شنوید ...."

" اینجا دمشق پایتخت سوریه ...... شعله های آتش نفاق و فتنه را از بازار شام نظاره هستید ..... "

شام

درگیری نزدیک منطقه زینبیه

" اینجا مصر کشور اهرام ثلاثه .... بعد از مرگ فرعون بزرگ فریاد های خشم در کوچه ها شنیده می شود ...."

مصر

" اینجا میانمار ..... کشوری دور افتاده .... آنچه شاهد نیستید .... چیزی نیست چندین هزار انسان .... دیگر نیستند .... دست هاشان .... سرهاشان ..... آنها را برای دیدار الله کوچاندند ..."

به کدامین گناه...

جنایات میانمار

" اینجا فلسطین .... غزه .... کودکانی را که می بینید .... نمیخواهند خانه شان را آتش بزنند و گوشواره هاشان را بگیرند ...."

شهید بازی

ذهنم را مرور میکنم .... شاید چندین سال قبل .... چیزهایی که میشنیدم شبیه داستان نبود .....

" اینجا مدینه ..... دری را با لگد به سینه زنی می کوبند ..... "

" اینجا کوفه .... مرکز حکومت مسلمانان .... فزت و رب الکعبه ..... "

" اینجا نینوا .... سر های به روز نیزه ..... دست های بریده ..... خیمه های آتش گرفته .... گوش های خونی ... گوشواره هایی در دستان حرامی .... "

" اینجا ...... شاید وقتی دیگر ......."

و تاریخ تکرار میشود ....... .

چشم هایم را که باز می کنم کمی دلم آرام میگیرد .... جملاتی که میبینم آنقدر آرامشم میدهد که بعد از آبی میشود بر آتش دلم ....

" وعده خدا حق است ..... صبح نزدیک است ..... "

" اینجا ایران .... تصاویری که مشاهده میکنید سربازان مهدی (عج) هستند تحت فرماندهی آیت الله خامنه ای .... اینجا ایران .... صدای من را از کنار بارگاه ملکوتی ثامن الائمه (ع) می شنوید .... اینجا ایران ..... رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت امام خامنه ای هم اینک به عنوان اولین شخص حاضر به حضور حضرت ولی عصر ارواحنا فداء رسیدند ...... "

محبان مهدی (عج) او خواهد آمد ...

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1391ساعت   توسط گمنام  | 

به امید یه نگاه امیر .....

بسم الله

گفته بودم آخرین باریه که برای درد و دل مینویسم ولی...ولی حرف های نگفته باید گفته بشه باید دلتنگی ها رو یجایی ریخت... ولی نه!!! نباید حرف دل رو برای نامحرم رو کرد، اما شما که نامحرم نیستید ، شما که ...آخه شما رو نمیشه هیچ وقت فراموش کرد . یاد یه شعری افتادم: وای باران باران شیشه پنجره را باران شست ...چه کسی یاد تورا از دل من خواهد شست.

شاید قبلا زبون گرفتن برای درد و دل خیلی راحت تر بود ولی الان... انگار یه قفل بزرگ به دلم زدند تا حسابی پر بشه از دلواپسی ... روزایی که گذشت نبودنت رو خیلیا احساس کردن ، خیلیا تازه فهمیدن که باید باشی ، خیلیا دست به کار شدن و ... ولی یه نفر بدجور دلتنگه کسی که هرگز فکرش رو نمیکردم روزی اشکاش رو ببینم... آره اونقدر محکم در مقابل همه ایستاده بود که کوهم جلوش کم آورد ولی ...نه نشکست یعنی نباید بشکنه ...اما چشمای خیسش دل خیلیا رو شکست... نیومدم که از دلتنگی های خودم بگم ، نیومدم که بازم گله کنم از نیومدنت ، فقط اومدم بگه خیلیا دلشون برات تنگ شده ، خیلیا دارن میگردن دنبالت و باز این مرد  ماست که واقعا منتظرته ، حتما شماهم اشکاش رو دیدی همون موقع که داشت آبروش رو فدای شما میکرد ، یا همون موقع که دلش گرفته بود از... بازم نفهمیدم توی دلش چی بود وقتی که قنوت میگرفت و با اشکای چشمش اللهم اهل الکبریا میخوند بازم نفهمیدم توی نگاهش چی بود وقتی نگاهمون میکرد .... و باز هم نفهمیدم چرا پیر شهرمون زود پیر شد ...همیشه برای خودم از قصه های پر غصه کوفه و کربلا میگفتم ، از علی (ع) و چاه دلتنگی ، از علی و نخلستون ... میترسم ، میترسم از اینکه بازم علی مجبور بشه سر به چاه ببره ، میترسم از اینکه ... نخلستون های مارو یه مشت شمری سوزوندن...  خیلیا اینجا دست به کار شدن تا شما بیاین ، خیلیا اینجا به خودشون آماده باش دادن تا دیگه علی سر به چاه نبره ، خیلیا اینجا قد علم کردن در مقابل هند هایی که دارن درسه درسه جیگر میخورن ... من که جزء شون نیستم ولی کاش بودم، اما میدونم که نزدیکه ، آره خیلی نزدیکه اون زمانی که همه حتی شما منتظرشی ، نگو کذابم دروغ نمیگم . وقتی گفتن دجال یه چشم داره فهمیدم همونیه که یه عمره  سید شهرمون داره میگه و ما خواب بودیم ، وقتی گفتن نزدیک اومدنت قهقرا میشه فهمیدم همین کسادی دنیاست که یادشون رفته از کجان ، وقتی گفتن سید خراسانی با دست چپ علم اسلام به دستت میده ؛ یاد پیر مراد شهرمون افتادم که بهش گفتن علمدار ، وقتی گفتن سید یمانی هم در کاره ، یاد لبیک یا حسین(ع) های یه شیر مردی افتادم که سید مارو مولا میدونه.... حالا دیدی دروغ نمیگم . اما دلواپسم ، خیلی نگرانم ، یعنی چی میخواد بشه ، ما کجای کاریم ، نکنه تا علم علمدار بلند بشه بریم تو سوراخ موشامون قایم شیم و نیایم استقبال عشق؟؟؟نکنه یهو کم بیاریم و جا بزنیم ؟؟؟ نکنه اونقدر تو پیچ و خم بریم که عین یه گوله کلاف دور خودمون بپیچیم ؟؟؟نکنه اونقدر تو منجلاب گیر بکنیم که تقلا کردن بیشتر گند بزنه به وجودمون؟؟؟ میترسم ...این ترس رو فقط میتونم به شما بگم به شما که سنگ صبوری و مرهم درد روح بی قرار... دعا کن ... دعا کن برای سید شهرمون ... دعا کن برای بچه های بیقرار... دعا کن برای من تا قرار این دل رو بدم دست خودت و ببرم از بند زندگی... دعا کن برای همه بچه هایی که یه عمره عشقشون تویی و پیرمراد شهر ... واسه همه اونایی که چشم دوختن به آسمون  خدا و گوششون رو تیز کردن برای لحظه موعود .... برا هممون دعا کن...

یاعلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1391ساعت   توسط گمنام  | 

به بهانه شبهای دلتنگی

 

بسم رب النور

سلام....و باز هم سلام... دوباره دلم برایت گرفته است... ولی نمیدانم چرا دیگر صدایم در نمی آید....

شاید هنوز برای دلتنگی بزرگ نشد ه ام... شاید هنوز قدم به سر طاقچه دلتنگی نرسیده است تا بتوانم به قاب عکست که شاخه نرگسی به آن تکیه کرده برسم.... مادر بزرگم برایم از تو داستان می گفت و از دلتنگی و دلواپسی های تو...از خودش می گفت و چشمان کم سو شده اش از ندبه های صبح جمعه.... و هنگامی که زمان طلوع را میپرسیدم میگفت: هنوز کوچکی . هرگاه دستت به سر طاقچه خاطرات دلتنگی رسید و توانستی قاب عکس انتظار را برداری آنوقت صبح میشود... پدرم هرگاه جمعه را به استقبال می رفت مرا هم با خود میبرد از او که میپرسیدم ، فانوس سر میخ دیوار را نشانم میداد و میگفت : هر وقت دستانت برای روشن کردن فانوس سر دیوار بزرگ شد صبح هم می آید....

مادرم سجاده پهن میکرد برای تمام کردن چهله های دلتنگی اش و اشک میریخت و تسبیح می چرخاند تا سپیده...کنارش که می نشستم میگفت: هر گاه توانستی به تعداد دانه های تسبیح انتظار نامش را ببری صبح می آید.... دیروز کنار طاقچه رفتم دستم به سر طاقچه بود ولی نمیدانم چرا دلم به قاب عکس تو و نرگسی که پایش ایستاده بود نرسید....کنار دیوار توانستم میخ را لمس کنم اما هنوز دستان دلم برای روشن کردن فانوس کوچک بود و هنگامی که تسبیح انتظار مادر را به دست گرفتم باز هم تاب شمارش نام تورا تا آخر نداشتم....دیدی هنوز کوچکم... هنوز هم نمیدانم چرا سپیده جمعه که سر میزند دلم میلرزد ... شاید تو هم منتظری ، من فانوس را در کنار قاب عکس بگذارم تا هنگامی که نامت را میبرم رخسارت را در قاب آیینه تماشا کنم و آنگاه بگویم از سرمستی غنچه های تازه شکفته انتظار... و تو صدایم را بشنوی و طلوع زیبای صبح را نشانم دهی و این بار نسیم را با دستان خودم به روشنایی صبحت هدیه کنم و فریاد بزنم آری صبح طلوع کرد...

.

.

.

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1391ساعت   توسط گمنام  | 

بس بی عار مردمانیم ما ...

چه بی عار مردمی هستیم ما!

چه بی آب چشمانی در سر کاشته ایم!

چه بی رقص دست و پایی به خود آویخته ایم ! (( چه بی نشاط بهاری که بی روی تو میرسد!))

فریاد! از این روزهای بی فرهاد.

حسرتا!از شبهای بی مهتاب.

فغان! از چشم و دل نا کشیده هجر

آیا هنوز ، نوبت مجنون است و دور لیلی ؟ پنج روزی که نوبت ماست ، مغلوب کدامین برج نحس است؟ تهمت نحس ، اگر بر زحل ننهیم ، با طالع پرده نشین چه میتوان گفت؟

حافظ!یک بار دیگر بر سینه مرده خوار من بنشین و بخوان!

کاروان رفت و

تو در خواب و

بیابان در پیش؛

کی روی؟ ره ز که پرسی ؟ چه کنی؟

چون باشی؟

مهپاره های سعدی ، اینک بر سفره ی مار و مورند . تو که از ماه تا ماهی بر خوان خود ، نشانده ای ، از او این خاکساری را بپذیر:

در آن نفس

که بمیرم

در آرزوی تو باشم.

بدان امید دهم جان ،

که خاک کوی تو باشم

شمس را در مثنوی نمی آراستی ، اگر دیده بودی ، خورشید، چه سان ، هر صبح بر سر و روی موعود ما بوسه می زند ؛ چه سان هر شب ، ماه در گوشه محراب سهله ، به عقیق خاتم او می اندیشد؛ چه انبوه ستارگانی،غبار راه او ، بر خود می آویزند ؛ چه دلفریب غنچه هایی ، که در نسیم یادش،سینه میگشایند .!

نی را به شکایت نمیخواندی، اگر دیده بودی ، در نیستان چه آتشی افتاده است !

ای قیامتگاه محشر !!!

در این غوغای عاشق پیشگی ها ، کسی هم تو را جست ؟

کسی گفت آیا ، به شکر خواری ، نباید از شکر سازی غفلت کرد؟ به مه پرستی ، از آسمان نباید چشم دوخت؟شراب نیم خورده نباید به پای درختان انگور ریخت؟دهان را که معدن عطر ناب کلام الهی است نباید به ناسزا انباشت؟

کسی گفت آیا:

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده ، به از خفتگی....؟

ولی من که از زخم شرافت در مریضخانه عشقم با تو میگویم. از درازی راه؛از سنگینی بار ؛ از گل اندودی دل ؛ از پا و دست بی دست و پا؛از گنگی سر؛ از تنهایی یار ...

با تو میگویم. از شوکران غیبت، که هنوز بر جام انتظار می ریزد ؛ از بغض های جمعه شب ، که گلو میفشارد ، سینه میدرد ، و عبوس مینشیند .

می دانی هنوز هم غروب ها برایم رنگ بی کسی دارد....

باور کن که بی عمر زنده ایم ما

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1391ساعت   توسط گمنام  |